تبليغاتX
dast.nayaftani

dast.nayaftani

ياد گرفته ام

 امشب همه چيز رو به راه است

همه چيز ........ باورت مي شود ؟ ديگر ياد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو "

تو نگرانم نشو -

همه چيز را ياد گرفته ام -

راه رفتن در اين دنيا را هم بدون تو ياد گرفته ام -

ياد گرفته ام که چگونه بي صدا بگريم -

ياد گرفته ام که هق هق گريه هايم را با بالشم ..بي صدا کنم -

ياد گرفته ام چگونه با تو باشم بي آنکه تو باشي -

ياد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به ياد تو -

ياد گرفته ام که چگونه نبودنت را با روياي با تو بودن -

و جاي خالي ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم

ياد گرفته ام که بي تو بخند.-

ياد گرفته ام بي تو گريه کنم...و بدون شانه هايت -

ياد گرفته ام ...که ديگر عاشق نشوم به غیر تو -

ياد گرفته ام که ديگر دل به کسي نبندم -

و مهمتر از همه ياد گرفتم که با يادت زنده باشم و زندگي کنم -

اما هنوز يک چيز هست ...که ياد نگر فته ام-

که چگونه.....! براي هميشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم -

و نمي خواهم که هيچ وقت ياد بگيرم

تو نگرانم نشو -

"فراموش کردنت" را هيچ وقت ياد نخواهم گرفت ...

 

سکوت

+ نوشته شده در  2 Jun 2009ساعت 11 AM  توسط sahar  | 

زندگی بدون تو یعنی تنهایی . . .

تو را گم کرده ام امروز ... وحالا لحظه هاي من

گرفتار سکوتي سرد و سنگينند

وچشمانم که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند

نمي داني چه غمگينند

چراغ روشن شب بود... برايم چشم هاي تو

نمي دانم چه خواهد شد

پر از دلشوره ام... بي تاب ودلگيرم

 کجا ماندي که من بي تو هزاران بار،در هر لحظه مي ميرم...

 

دلشکسته

 

+ نوشته شده در  30 May 2009ساعت 3 PM  توسط sahar  | 

زندگی ...

مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي کرد که زيباترين قلب را در آن شهر دارد. جمعيت زيادي گرد آمدند. قلب او کاملاْ سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق کردند که قلب او به راستي زيباترين قلبي است که تا کنون ديده اند. مرد جوان، در کمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلوي جمعيت آمد و گفت: " اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست."

مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تکه هايي جايگزين آنها شده بود، اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نکرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد.در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت که هيچ تکه اي آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فکر مي کردند اين پيرمرد چطور ادعا مي کند که قلب زيباتري دارد.

مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره کرد و با خنده گفت:" تو حتماْ شوخي مي کني... قلبت را با قلب من مقايسه کن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است."

پيرمرد گفت:" درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي کنم. ميداني، هر کدام از اين زخمها نشانگر انساني است که من عشقم را به او داده ام، من بخشي از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده که به جاي آن تکه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين تکه ها مثل هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم که برايم عزيزند، چرا که يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به کساني بخشيده ام، اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه درد آورند، اما يادآور عشقي هستند که داشته ام. اميدوارم که آنها هم روزي بازگرداند و اين شيارهاي عميق را با تکه اي که من در انتظارش بوده ام، پر کنند... حالا مي بيني که زيبايي واقعي چيست؟"

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي که اشک از گونه هايش سرازير بود، به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود، تکه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم کرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پيرو زخمي خود را جاي زخم قلب جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ کرده بود.

حسرت

+ نوشته شده در  30 May 2009ساعت 2 PM  توسط sahar  | 

تکرار ثانیه ها ...

امروز هم احساس تنهایی میکنم و می خواهم با کوله باری از غم و عشق و امید بنویسم از دستان خالی از حقایقی که از آن گریزانم از دلی که شاید تا کنون اشتباه می کرده و بی خود دل خوش بوده !!!

احساس تنهایی فضای عشق آلود درونم را پر کرده است در این هنگام به دنبال کسی میگردم که حرفهای دلم را برایش بازگو کنم ، و اکنون بی پناه از همه کس و همه چیز می خواهم پناهی در آغوش کلمات بیابم !

به دنبال امیدی می گردم که مانند امیدواریهای گذشته نباشد

می خواهم کوه باشم استوار و شجاع همانطور که تو می خواهی !

ولی مگر می توان با روح خسته تا قعر زندگی تا قعر بودن و تا قعر زیستن بالا رفت!!

و روح مرده را صیقل داد،

اوج گرفتن نیاز به پر و بال سالم دارد و روحی شادتر و بالاتر از هر شادی که در این جهان پوچ وجود دارد در حالی که من ...

سخت دلتنگم ، سخت غمگین و سخت افسرده !

پس آخرین گامهایم هدیه به تو که در پشت رنگین کمان آرزوهایم پنهان شده ای .

در حسرت نگاه تو ...

+ نوشته شده در  27 May 2009ساعت 9 AM  توسط sahar  | 

و چه زود دیر می شود ...

میخوام بنویسم...

         فقط برای تو ...

               این بار خاص تر....

برای تو که نمی دونی وقتی میری دلتنگی چه بغضی رو مهمون چشمهام میکنه...

برای تو  که چشام بهانه تو میگیرند...

برای تو که دلم بوسیدنت رو میخواد...

که لبهامو شیرین کنه که رد نگاهت رو روی تنم جا بذاره...

میخوام این بار فقط برای تو بنویسم،برای تو که این شب ها که گذشت،چشم ها م رو روی هم فشار دادم،صدای باد و خش خش شاخه ها و حرکت سایه ها رو ندیدم تا هرم نفست رو روی صورتم حس کنم.

که چشم هامو باز کنم و ببینم روی اون تخت بزرگ  تنها نیستم...که ان قدر خودم رو تو  آغوشت گم کنم.که باهات یکی بشم که بشم تو...که دیگه فاصله ای  نباشه...که دیگه ترسی نباشه...

برای تو مینویسم که این شب ها توی تنهایی دستهامو میون انگشت هات قفل میکردم و با همه قدرتم فشار میدادم ولی دردت نمیگرفت.برای تو مینویسم...وقتی چشمهات حواسشان از من پرت میشه و به جاده زل میزنن،دستت رو میگیرم و لی لی حوضک یکی رفت آب بخوره افتاد تو حوضک... وگفت:من من کله گنده...و حالا تو همه حواست به من است با چشمها و لب هایی که میخندند.

از ته دل...و من دلم غنج میزند که خندانده ام تو را...انگشت آخر را که جمع میکنم توی دستت...محکم میگیریم تو آغوشم و احساس می کنم جزیی از منی ...

دوست دارم ...

 

+ نوشته شده در  26 May 2009ساعت 12 PM  توسط sahar  | 

بی حضور تو . . .

امروز هم مثل روزهای دیگه گذشت...

              نه زود گذشت و نه دیر.....

                            گذشت.....همان طور که باید می گذشت......

وقتی دفتر خاطرات توی ذهنم را باز میکنم ...اول سطر صفحه های مهمش  نوشتم چه قدر زود گذشت امروز......

وای خدا چه قدر دیر میگذره این روز لعنتی....این صفحه هاش را دوست ندارم ... ولی دست من که نیست این روز ها همه اتفاق افتادن ... و من فقط قادرم که نگاه کنم ... و هرگز نمی تونم پاکشون کنم...

روز های خوب....معنی شو میدونید؟؟؟ روزی که همه اتفاق هاش قشنگ باشه...همه چیز خوب پیش بره.....

ولی واسه من معناش این نیست....

       یک روز خوب یعنی روزی که تو را ببینم ....

               اون هم با یه لبخند روی لبهای بی رنگت.....

 می دونی این روز ها دفتر خاطراتم برگ ها ش همه تکراری شدن .....

     باید کلی بگردم تا یه روز خوب پیدا کنم....

             خیلی کم شده.....اینو می دونستی؟؟؟؟

تنهایی

+ نوشته شده در  26 May 2009ساعت 12 PM  توسط sahar  | 

آرامش

A man called home to his wife and said, “Honey I have been asked to go fishing up in Canada with my boss & several of his Friends.

مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:”عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادابرویم”

We’ll be gone for a week. This is a good opportunity for me to get that Promotion I’v been wanting, so could you please pack enough Clothes for a week and set out

ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن

my rod and fishing box, we’re Leaving From the office & I will swing by the house to pick my things up” “Oh! Please pack my new blue silk pajamas.”

ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار

The wife thinks this sounds a bit fishy but being the good wife she is, did exactly what her husband asked.

زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد..

The following Weekend he came home a little tired but otherwise looking good.

هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.

The wife welcomed him home and asked if he caught many fish?

همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه؟

He said, “Yes! Lots of Salmon, some Bluegill, and a few Swordfish. But why didn’t you pack my new blue silk pajamas like I asked you to Do?”

مرد گفت :”بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی؟”

You’ll love the answer…

جواب زن خیلی جالب بود…

The wife replied, “I did. They’re in your fishing box…..”
زن جواب داد: لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم.

شرم

+ نوشته شده در  26 May 2009ساعت 9 AM  توسط sahar  | 

دزدیده شده از وبلاگ یک دوست :-)

چه اندوهی ست من اینجا

دلم این گونه درگیر است

و تو در گوشه ای تاریک

دلت دنبال تقدیر است

...

غم و رنج و فراموشی

سه ضلع زندگی تا صبح

حباب اشک می رقصد

شب درمانده گی تا صبح

...

خراب و خسته و خاموش

جوانی را گذر کردی

تمام لحظه ها، اما...

نگاهی پشت سر کردی

...

نه دلداری به جا مانده

دل آذینی به دیدارش

نه حتی جراتی، تابی

برای فتح دیوارش

...

سراب ساده گی روزی

فریبت داد به آسانی

ته این خط بی پایان

زنی در اشک زندانی

...

رها ، تنها ، بی سامان

تمام سهم تو، این بود

ببین پایان شعرم را

به نام تو ، غمگین بود ...

هم آغوش

+ نوشته شده در  19 May 2009ساعت 2 PM  توسط sahar  | 

عشق + تنفر

از سخنانی که به دوست داشتن ختم بشه متنفرم

از اشک هایی که به خاطر دوست داشتن ریخته بشه متنفرم

از روز آشنایی با تو متنفرم

از روزی که  به تو علاقمند شدم متنفرم

از این عشق افراطی متنفرم

از افکاری که به تو ختم می شود متنفرم

از سکوت پرمعنایت متنفرم

از واژه های محبت آمیزی که به تو ختم می شود ولی نمی شنوی متنفرم

از احساسی که به تو دارم متنفرم

از اینکه نمی توانم از تو متنفر شوم متنفرم

به خاطر روزهایی که به یاد تو گذراندم متاسفم

به خاطر بیداری شبهایم آن هم در فراق تو متاسفم

به خاطر چیزهایی که نوشتم و می نویسم متاسفم

به خاطر همه چیزهایی که در دل داشتم و بیرون نریختم متاسفم .

 

 به خاطر سکوتم متاسفم.

 به خاطر عشق یکطرفه ام به تو و به خاطر تنفرم هم متاسفم

به خاطر همه چیز متاسفم

 

 دوستت داشتم .... دارم .... و خواهم داشت ....هیچکس در دلم جای تو را نخواهد گرفت .

خودکشی

 

+ نوشته شده در  12 May 2009ساعت 3 PM  توسط sahar  | 

love is ...
+ نوشته شده در  10 May 2009ساعت 3 PM  توسط sahar  | 

خاطره

زندگي دفتري از خاطرهاست ...يک نفر در دل شب ، يک

نفر در دل خاک ...يک نفر همدم خوشبختي هاست

، يک نفر همسفر

سختي هاست ،چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد...

ما همه همسفريم.    

 

مرگ

                           

+ نوشته شده در  6 Sep 2008ساعت 3 PM  توسط sahar  | 

دیــدن روی تو بر دادن جـــــــــــــان می ارزد                   لحظه ای پیش تو بودن بــه جهـان می ارزد

قامت راستم ار تیـــــــــــــــر نگاهت خم کرد                    نبود غم کــــــه به این پشت کمـان می ارزد

گـر چه سـرمایه مرا جان بود اندر ره عشـق                   تــو لبت را بگشــــــــــــــا ، دادن آن می ارزد

چه غمی هست اگـــر یکسره در این سـودا                   دل کند تا ابدالدهــــــــــــــــر زیـان ، می ارزد

گر کنــــــــــــــد محتسبم کور به جـرم نگهی                   به هـمان چشـــــم پر از راز نـهان ، می ارزد

گر محقــر بود این خانه ولی هــــــــر چه بود                    یکشب از لـطف در این خــانه بمان می ارزد

الغرض عشق به رســــــوائی و بد نامی ها                    به مـلامت شــــــــــدن و زخم زبان می ارزد

با تو هر آنچه که آمد به نظر( رحــمان) گفت                    تو بـگو ، هر چه تو گوئی به همان می ارزد

  زندان

+ نوشته شده در  6 Sep 2008ساعت 3 PM  توسط sahar  | 

منم  تنها ترين  تنهاي  دنيا تويي  زيبا  ترين  زيباي  دنيا        

 منم   مثل اميد يك قناري قراري بر دل هر بي قراري

منم يلداي بي پايان عشق تو بودي مرهم زخمه شقايق     

تويي ساكت تر از پژواك شبنم به رويبرگ گلها خواب نم نم

منم آن لهجه لبريز از درد نگاه تو نبوده هرگزم سرد

تويي لا لايي خواب خوش آواز نگاهم را ببين در شوق پرواز

منم آن آدم لبريز از مهر كه جادوي نگاهت كرده ام سحر

نگاهت را پرستم اي نگارم  فداي تار مويت هر چه دارم

 

+ نوشته شده در  6 Sep 2008ساعت 3 PM  توسط sahar  | 

عشق

عاشقی راشرط اول ناله وفریاد نیست

تاکسی ازجان شیرین نگذردفرهادنیست

عاشقی مقدور هرعیاش نیست

غم کشیدن صنعت نقاش نیست

 

+ نوشته شده در  6 Sep 2008ساعت 2 PM  توسط sahar  |